مسئولیت و سازندگی

با یادی از درب سوخته خانه تشیع

مسئولیت و سازندگی

با یادی از درب سوخته خانه تشیع

بسم الله الرحمن الرحیم
به یاد دری که سوخت، پهلویی که شکست، سری که شکافت، جگری که آتش گرفت، گلویی که بریده و چادری که از سر کشیده شد. اسم وبلاگ نام یکی از کتب معروف شیخ مظلوم، استاد علی صفایی حائری می‌باشد. یاعلی

آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

هر چه گشتم تا داستان یا روایت زیبایی از امام مظلوممان پیدا کنم و در این پست قرار دهم، هیچ چیز دندان گیری پیدا نکردم. این هم از مظلومیت امام حسن مجتبی علیه السلام است. فقط باید با یک تبریک ساده تولد این فرزند فاطمه زهرا سلام الله علیها را پشت سر بگذاریم.

 

این روزها بر خلاف میل باطنی مشغول خواندن"پایی که جا ماند" هستم. دو روز است که کتاب را دست گرفته‌ام و فکر می‌کنم دو روز دیگر زمان ببرد تا پایانش. کتاب بیش از 700 صفحه است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۱ ، ۰۰:۴۳
میثم تولایی


اخیرا ماجرایی شبیه نامه چارلی چاپلین به دخترش برای بنده اتفاق افتاده است که لازم می‌دانم هر چه سریعتر جلوی آن را بگیرم!

 

ماجرا از این قرار است که سال 89 داستان کوتاهی با عنوان "وقتی خدا به قولش عمل می‌کند"  نوشته و روی وبلاگم گذاشتم که برگرفته از یک اتفاق واقعی بود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۱ ، ۰۸:۱۴
میثم تولایی


زنگ تفریح توی دفتر نشسته بودم. دو نفر از بچه‌ها دست و پای یکی را گرفته بودند و آوردند گذاشتند روی زمین. مدیر گفت: پاهاش رو بلند کنید بذارید رو صندلی تا خون به مغزش برسه. بعد رو کرد به من: حاج آقا خیلی از بچه‌های این‌جا ضعف می‌کنن. پدر مادرهاشون ندارن بهشون صبحونه بدن... .

 

این یک داستان مینی‌مال یا تخیل نیست. این داستانی است که بچه‌های اردوهای جهادی همیشه درگیرش هستند و حالا در همشهری داستان چند خطی به آن اشاره شده است.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۱ ، ۰۵:۱۵
میثم تولایی


اگر بخواهیم چند نفر را در تاریخ انقلاب نام ببریم که بیش از همه مورد هجمه دوست (یا دوست نمایان) و دشمن بوده اند و بیش از همه بر علیه آنها تهمت و شایعه و دروغ منتشر شده، قطعاً باید به عنوان یکی از اعضای اصلی این فهرست، شهید بصیر، سید اسدالله لاجوردی را نام ببریم.
جالب است که وقتی این دروغ ها را بررسی می کنیم می بینیم از قاعده «دروغ هرچه بزرگتر، باور کردنش راحت تر» پیروی کرده اند و در مواردی به ایشان تهمتی وارد شده، که اساساً قضایا به شکل کاملاً برعکس بوده است. مثلاً یکی از موارد این است که ایشان زندان اوین را به «شکنجه گاه» و «سلاخ خانه» و ... تبدیل کرده بود و هرکس را می گرفت، با رفتارهای خلاف شرع و خلاف قانون به زیر شکنجه های قرون وسطایی می برد!
اما وقتی از نزدیک به بررسی قضایا می نشینیم (غیر از تناقضات فاحشی که در همان تهمتها وجود دارد و دروغ بودن آنها را خود به خود نمایان می کند) به تعداد بی شماری از خاطرات می رسیم که طبق آنها، شهید لاجوردی بر اساس رفتار انسانی و عاطفی و از آن مهم تر بر اساس نمایاندن حقیقت از طریق عقل و مستندات خدشه ناپذیر، زندانیان دستگیر شده را به سمت حقیقت می برده و همین باعث می شده تا آنها نه تنها توبه کنند، بلکه بعضی از آنها به مریدان سرسخت ایشان هم تبدیل شوند. (شکنجه شاید کسی را به لو دادن چند مطلب مجبور کند، اما هیچ کس را مرید شکنجه گرش نمی کند!)

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۱ ، ۱۶:۴۷
میثم تولایی

 "هرگاه برهنه می‌شوید شیطان با چشم طمع به شما می‌نگرد، پس خود را بپوشانید."

"کفش راحتی و سبک بپوشید و همانند اهل کتاب نباشید، کفش خوب و لباس پاکیزه بپوشید"

"هرگاه امت من از پوشیدن کفش‌ها و نعلین‌های پاره پاره و وصله دار دریغ نکنند خدا بر آنان آسان گیرد"

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۱ ، ۱۹:۳۷
میثم تولایی

"من به خطوط اصلی آنچه در این مقالات نوشته‌ام هنوز اعتقاد دارم و دوست دارم هر چیزی را که در این کتاب خوب است و دل نشین است و دروغ نیست پیش کش کنم به استاد جوان مرد و جوان بخت و جوان روح همه بچه‌های روایت فتح، سید مرتضی آوینی که اگر قابل باشم استاد من هم هست."

این پاراگراف دوم و پایانی مقدمه بهروز افخمی بر کتابش، "هسته‌ی آتش فشانی سینما"ست که در تاریخ بیستم فروردین‌ماه هفتاد و نه نوشته شده است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۱ ، ۰۳:۵۵
میثم تولایی

دوستانی که وبلاگ را دنبال می‌کنند قطعا متوجه شدند که مدتی است وبلاگ از نظرشخصی درباره موضوعات روز خارج شده و بیشتر درس‌ها و حکایت‌های اخلاقی جایگزین شده است.

حقیقتش نمی‌شود نوشت، یعنی نه آن شور و حال چند سال پیش را دارم که با علاقه وبلاگ را به روز می‌کردم و نه اینکه می‌توان نوشت. نمی‌توان. حرف‌های زیادی برای گفتن دارم، آنقدر زیاد که تا بیخ گلویم پر است از حرف نزده. واضح‌تر از این نباید گفت!

خدا کمک کند از این وضعیت بیرون بیاییم. انشالله

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۱ ، ۰۳:۵۵
میثم تولایی

در کوچه پس کوچه‌های ذهنم هستم. فاطمیه است. سکوت است، کوچه‌ها خاکی است، خانه‌ها هم. بوی کاه، گل می‌آید، بوی دود هم. صدای جان دادن غیرت می‌آید، صدای شکستن هم. بغض صدا ندارد، بو ندارد اما حس دارد، علی آن را احساس می کند.

در کوچه پس کوچه‌ها قدم می زنم، گم شده‌ام. به دنبال کسی می‌گردم، یکی می‌گوید اگر به دنبال خدایی از کوچه اهل بیت برو، چه نام جالبی دارد این کوچه، مردمان این کوچه‌ها، نمی شناسند "اهل بیت" را.

هنوز بوی دود می‌آید اما صدایی شنیده نمی‌شود، از کسی می‌پرسم کجا آتش گرفته؟‌ پاسخ نداده می‌رود، انگار می‌ترسد. اوضاع آرام نیست، این را می‌فهمم. بوی سوختن چوب می‌آید،‌ بوی خوبی می‌دهد این سوختن. می‌رسم به قتلگاه غیرت، شرف و ولایت.

این کیست که می‌برندش؟ کسی نمی خواهد جواب بدهد. این خانه کیست که درش آتش گرفته؟ هنوز هم سکوت است، انگار سکوت ها می‌خواهند دین را به آرامی تشییع جنازه کنند. یکی آرام، پشت سرم،‌ زیر لب می‌گوید:‌ علی است،‌ داماد رسول خدا،‌ این هم خانه اوست که درش را آتش زده‌اند.

مرد اسلام بود که می‌بردندش، همان که افتخار همسری زهرا(س) را دارد. اولین اسلام آورنده بعد از رسول خدا، همسر فاطمه زهرا و داماد پیامبر خدا بود.

چرا باید بپرسم که آیا این‌ها را می‌دانید؟ می‌دانید او کیست؟

در چوبی هنوز هم بوی خوبی می‌دهد،‌ بوی شب‌هایی را می‌دهد که علی(ع) به خانه می‌آمد، فاطمه در را با دستانش می‌گشود،‌ علی خستگی را بادیدن همسرش از یاد می‌برد و با دستانش در را می‌بست. بوی درد و دل‌های پنهانی می دهد.

حالا شاهد رد و بدل شدن‌های نگاه های علی و فاطمه به هم، دارد می سوزد، شاهدی که ذره، ذره از جسم دو معصوم روی آن نشسته بود می‌سوزد.

پهلو کجای بدن است؟ درد دارد؟ می‌گویند فرزندی هم در راه بوده. مادر درد را احساس نمی کند، باز هم به فکر خودش نیست، به فکر حسن است،‌ حسین و زینب که باید همیشه در کنار هم باشند. چه داستان غم انگیزی است داستان این خانواده، 4 معصوم در یک خانواده، باهم سر یک سفره غذا خوردن،‌ مادر،‌ فاطمه بودن، پدر، علی بودن، برادر،‌ حسن و حسین بودن و خود، زینب بودن!

مادر نگران است، نگران بچه‌ها، بچه‌ها دیدند این صحنه را؟ این جنایت را؟ این شکستن را؟ در، حرمت، پهلو و علی شکستن را؟

حسن، حسین و زینب دیدند شکستن پهلوی مادر را؟ شکستن حرمت اهل بیت رسول خدا را؟ سوالی که حالا از مادرم می‌پرسم.

در کوچه پس کوچه‌های ذهنم، هرسال، همین موقع، بوی چوب می آید، سوختن چوب،‌ چوبی که درب خانه ای بوده، خانه‌ای که مال علی و فاطمه بوده، خانه‌ای که 4 معصوم در آن زندگی می کردند، بوی چوبی می‌آید که دست علی و فاطمه هر روز آن را لمس می‌کرده‌اند،‌ بوی دست‌های پینه بسته‌ای می‌آید که روزی یتیمان را نوازش می‌کرده، بوی سوختن می آید.

شب تا دیروقت بیرون سنگر،‌ روی شیب سرازیری خاکریز می نشست وهمین جوری که به آسمان و ماه نگاه می‌کرد، آرام،‌ هق، هقش بلند می‌شد، چند ماهی می‌شد، یک شب رفتم کنارش، تو حال خودش که نه، تو حال خداش بود، پرسیدم کمیل جان قضیه آسمون، ماه و گریه‌های تو چیه؟ کوتاه گفت و آتشم زد: "حالا که ما از مزار خانم خبر نداریم تا خودمون رو از بغض راحت کنیم، هرشب می‌یام ماه رو نگاه می کنم چون مطمئنم خانم هم به اون نگاه کرده، با چشم‌های پر غم و غصه‌اش یک دفعه هم که شده به ماه نگاه کرده، از ماه می‌خوام از بی‌بی برام بگه، از درد و دل‌هاش، همین".

حالا دیگه از کوچه رد شده ام اما هنوز بوی دود می آید...

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۱ ، ۰۳:۵۵
میثم تولایی

۱۵تومان هم می شه!
حضرت آیت الله فاطمی نیا در توضیح غنیمت شمردن فرصتهای الهی،کرامت زیر از جناب شیخ نقل کرده اند:
((در یک جلسه دعا، قبل از شروع جلسه، جوانی به شیخ مراجعه می کند و می گوید: جناب شیخ، یک مقدار پارچه دارم که می خواهم برایم کت و شلوار بدوزید، قیمتش چقدر می شود؟ شیخ با انصاف بسیار و با تخفیف در نظر گرفته، مثلاً فرمودند: « می شود ۲۵ تومان».جوان گفت:پول زیادی ندارم،۱۵ تومان نمی شود؟ از آنجایی که برای شیخ نه تنها سودی نبود بلکه ضرر هم بود، شیخ فرمودند:«نه نمی شود، صرف نمی کند.» جلسه دعا شروع می شود و در بین دعا ناگهان شیخ، مانند کسی که عقرب او را گزیده باشد فریاد می زند:((آقا میشه،۱۵تومان هم می شود!)) معلوم شد که در بین دعا گویا ارزش این فرصت از دست رفته که کمکی به جوان بود را به ایشان نشان داده بودند و یا ایشان را عتاب کرده بودند.

۲۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ فروردين ۹۱ ، ۰۳:۵۵
میثم تولایی

برخی دوستان پیگیر وبلاگ حقیر سوال می‌کنند که چرا از اوضاع سیاست کشور نمی‌نویسی یا اصلا کمتر وبلاگ را به روز می‌کنی که در پاسخ باید بگویم این‌روزها آنی که کشور ما نیاز دارد سیاست و سیاستمدار نیست که وفورش از ازدیادش!(جمله معروف...) است.

داستانی از اعظم الفقهای زمان را به نقل از سایت گفت‌وگوی دینی انتخاب کردم که جالب است.

شیخ العرفاء، فقیه فقها، حضرت آیت الله العظمی بهجت فومنی (ره) به مناسبتی فرمودند: در انجیل برنابا ـ که اقرب اناجیل به صحت است‌ ـ نوشته شده که حضرت عیسی(ع) برای ابلیس شفاعت کرد: «خدایا این مدت‌ها عبادت تو را می‌کرد، تعلیمات می‌کرد، بیا از گناهانش بگذر»! با این‌که از زمان آدم تا زمان عیسی(ع) چه کارها، چه فسادها کرده بود. این چه نوری است که حتی به این هم ترحم کرد (که گفت): خدایا از تقصیراتش بگذر! (خداوند) فرمود: بله، من حاضرم ببخشم، بیاید بگوید: من گناه کردم، اشتباه کردم، ببخش، همین، بیاید بگوید: «اخطأت فارحمنی» بیاید این دو کلمه را بگوید.

حضرت عیسی(ع) خیلی خوشحال شد که کاری در عالم انجام داد، یک کاری که دیگر مثل ندارد. از زمان آدم تا به حال پر از فساد و افساد، حالا واسطه می‌شود و وساطتش اثر کرد، قبول شد. از همان راهی که داشت، شیطان را صدا زد، گفت: بیا، من برای تو بشارت آوردم! گفت: از این حرف‌ها زیاد است. حضرت عیسی(ع) گفت: تو خبر نداری، اگر بدانی، سعی می‌کنی، حریص می‌شوی کار را بفهمی. گفت: من به تو می‌گویم اعتنا به این حرف‌ها نداشته باش، از این حرف‌ها زیاد است. گفت: تو خبر نداری (خداوند) می‌خواهد تمام این مفاسد با دو کلمه خلاص شود. گفت: بگو ببینم چه بوده است. گفت: اینکه تو بیایی و در محضر الهی بگویی: خدایا! أخطأت فارحمنی، من اشتباه کردم، تو ببخش. ببینید چقدر ما به خودمان ظلم می‌کنیم که به سوی خدا نمی‌رویم، به سوی چه کسی می‌رویم؟ آخرش افتادن میان چاه است، آخرش پشیمانی است؛ خوب چیزی که می‌دانی آخرش پشیمانی است، حالا دیگر نرو. شیطان گفت: نه، او باید بیاید و بگوید من اشتباه کردم! تو ببخش! چرا! به جهت این‌که لشکر من از او زیادتر است! آن ملائکه‌ای که با من سجود نکردند و تابع من شدند، آن‌ها لشکر من هستند! شیاطین هم لشکر من هستند، آن اجنه‌ای هم که ایمان به خدا نیاوردند، لشکر من هستند، تمام بت‌پرست‌های بشر، لشکر من هستند!

شیطان به زیادتی لشکر در روز قیامت می‌خواهد مغرور شود! آنجا جای زیادتی و کمی نیست. هر چقدر زیاد باشد جهنم می‌گوید: «هل من مزید» (سوره مبارکه ق، آیه شریفه 30). آن وقت شیطان می‌خواهی با زیادتی لشکر کار بکنی! بله، لشکر تو زیاد است، (اما) جهنم جایشان می‌شود، جهنم نمی‌گوید: اتاق نداریم جهنم می‌گوید: هرچقدر هست بیاورید، «هل من مزید»، یعنی این‌که بیاورید، هرچه زیادتر بیاورید، جا داریم! حضرت عیسی(ع) گفت: برو ملعون! نتوانستم برای تو هم کاری بکنم. تو می‌گویی: خدا باید بیاید من او را ببخشم!

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۰ ، ۰۲:۵۵
میثم تولایی

به محضر مبارک علامه ملا محمد تقى مجلسى(مجلسی پدر) گفت: آقا جان! دیوار
به دیوار خانه ما یک همسایه دارم، خیلى آدم بى‏ دین است، چه کنم؟ جایم را
هم نمى‏ توانم عوض کنم، پول هم ندارم، زبانى هم ندارم که او را با خدا
آشتى بدهم، چه کنم؟

فرمودند: ببین یک شب مى‏ توانى دعوتش کنى، من هم مى‏ آیم، دو کلمه با او حرف بزنم
گفت: نمى‏ دانم مى‏ آید یا نه.

آمد به آن شخص لات مسلک گفت: ببخشید! ما همسایه شما هستیم، شما هر شب
اینجا جلسه آواز طرب داری و تا صبح مشغول هستی، البته ما که مزاحمتان
نیستیم، اما یک شب شام به خانه ما تشریف بیاورید.

گفت: عیبى ندارد، فردا شب مى‏ آیم
آمد(خدمت علامه مجلسی) و گفت: آقا! فردا شب مى‏ آید
فرمودند: من نمازم را مى‏ خوانم و مى‏ آیم.

علامه زودتر آمدند و نشستند، آن لات، قلدر و چاقوکش آمد، چشمش به ملا
محمد تقى افتاد، اخمهایش در هم شد که این را براى چه دعوت کرده‏ اى؟

نه سلامى و نه علیکى، آمد و یک گوشه نشست و تکیه داد، سکوت کرد
بعد گفت: یک سؤال
مرحوم مجلسى خیلى آرام فرمودند: بپرسید
گفت: شما آخوندها در این دنیا چه مى‏ گویید؟
ایشان فرمودند: ما که هیچ چیزى نمى‏ گوییم، چون ما که از خودمان چیزى
نمى‏ گوییم. یا قال الله، یا قال الرسول، یا قال الصادق و...، ما از
خودمان چیزى نمى‏ گوییم.
علامه به آن لات گفتند: شما چه مى‏ گویید؟
گفت: ما اصل و فرع حرفمان این است که در این دنیا صفا داشته باش.
فرمودند: من معنى صفا داشته باش را نمى‏ فهمم
گفت: شیخ! تو عالمى، این همه درس خواندى، نمى‏ دانى؟
فرمودند: نه، من زبان شما را که نمى‏ فهمم، من زبان طلبه‏ ها را مى‏
فهمم، صفا داشته باش یعنى چه؟
گفت: یعنى نمک کسى را چشیدى، نمک‏دان را نشکن.
گفت: عجب!
بعد به آن لات گفتند: چند ساله هستى؟
گفت: به سن و سالم چکار دارى؟ گفت: شصت سال.
فرمودند: در این شصت سال تا حالا نمک خدا را خوردى؟
آن لات سرش را پایین آورد، نمک خدا؟ ما که از رحم مادر نمک خدا را
خوردیم، نکند الان یقه ما را بگیرد و بگوید نمک‏دان را شکستى؟ ما که شصت
سال است نمکدان را شکسته‏ ایم.
بلند شد،
مرحوم مجلسى فرمودند: کجا مى‏ روى؟
بلند بلند گریه کرد و رفت.
صاحبخانه دوید و گفت: آقا! شام
گفت: سیر شدم، چیزى نمى‏ خواهم.
برگشت و گفت: آقا! چکارش کردى؟
علامه فرمودند: معالجه شد، آشتى کرد.

۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۰ ، ۰۲:۵۵
میثم تولایی

در دوران حکومت امام علی علیه السلام، به آن حضرت خبر رسید که "ابن هرمه" مأمور حکومتی ناظر بر بازار اهواز، مرتکب خیانتی شده است. امام علیه السلام پس از اطلاع، به فرماندار خود در اهواز چنین نوشت:

" هنگامی که نامه مرا خواندی، ابن هرمه را از نظارت بازار برکنار دار و او را به مردم معرفی کن، و به زندانش بیفکن و آبرویش را بریز، و به همه بخشهای تابع اهواز بنویس که من _علی_چنین عقوبتی برای او معین کرده ام. مبادا در مجازات او غفلت یا کوتاهی کنی، که نزد خدا خوار می شوی، و من به زشت ترین صورت ممکن تو را از کار بر کنار می کنم و خدا آن روز را نیاورد.

و چون روز جمعه رسید، او را از زندان درآور و ۳۵ تازیانه به او بزن و او را در بازار بگردان. و هر کس گواهی آورد که ابن هرمه از او چیزی گرفته است، او را با گواه قسم بده، و مبلغ را از مال ابن هرمه بردار و به صاحب آن بپرداز و دوباره او را خوار و سر افکنده و بی آبرو به زندان بازگردان، و پاهایش را در بند بگذار، و تنها برای نماز باز کن و فقط اگر کسی برایش خوراک یا نوشیدنی یا پوشاک یا زیر اندازی آورد به او برسان.

مگذار ملاقاتی داشته باشد، تا مبادا راه پاسخگویی به محاکمه را به او یاد دهند و به آزاد شدن از زندان امیدوارش سازند. و اگر دانستی که کسی چیزی(عذری) به او آموخته است که به مسلمانی زیانی می رساند، او را نیز تازیانه بزن و زندانی کن تا توبه کند.

شبها زندانیان را به فضای باز بیاور تا تفریح کنند، جز ابن هرمه! مگر بترسی که بمیرد، در این صورت او را نیز به حیاط زندان بیاور و اگر دیدی هنوز طاقت تازیانه خوردن دارد، پس از ۳۰ روز، ۳۵ تازیانه دیگر- به جز ۳۵ تازیانه نخستین- به او بزن. و برای من بنویس که درباره بازار(و نظارت بر آن) چه کردی، و پس از این خائن، چه کسی را برگزیدی، در ضمن حقوق ابن هرمه خائن را نیز قطع کن "

دعائم الاسلام ۵۳۳-۵۳۲ / الحیاة ۴۱۰-۴۰۹

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۰ ، ۰۲:۵۵
میثم تولایی

این روزها از بد روزگار به خوبی مولانا پناه آورده‌ام. خدا را شکر. برای سهیم کردن شما در این لذت بخشی از عاشقانه‌های شمس و مولانا را که کاملا از یک وبلاگ به نام "غوث نظر" برداشته شده است، آورده‌ام.

دولتشاه سمرقندی در تذکره خود می نویسد که شمس تبریزی که به اشارت رکن الدین سجاسی به روم رفته بود روزی در قونیه مولانا را دید بر استری نشسته و گروهی از غلامان را در رکاب او دوران دید که از مدرسه به خانه میرفت ـ در عنان مولانا روان شد و پرسید که غرض از مجاهدت و ریاضت و تکرار و دانستن علم چیست ؟ مولانا گفت : مقصود از آن یافتن روش سنت و آداب شریعت است ـ شمس گفت آینها همه از روی ظاهر است ـ مولانا گفت ورای این چیست ؟ شمس گفت مقصود از علم آنست که به معلوم رسی و از دیوان سنائی این بیت را خواندـ

علم کز تو ترا بنستاند ـ ـ ـ جهل از آن علم به بود صدبار

مولانا از این سخن متحیر شد و پیش آن بزرگ افتاد و از تکرار درس افاده به طلاب بازماند ـ این لبن بطوطه در کتاب رحله خود می نوسد که : مولانا در آغاز کار فقیهی مدرس بود در یکی از مدارس قونیه تدریس می کرد ـ روزی مردی حلوا فروش که طبقی حلوای بریده بر سر داشت و هر پاره ای را به یک پول می فروخت به مدرسه در آمد مولانا چون او را بدید گفت ای مرد حلوای خود را اینجا بیاور حلوا فروش پاره ای حلوا بر گرفت و به وی داد ـ مولانا بستد و بخورد ـ حلوا فروش برفت و به هیچکس از آن حلوا نداد ـ مولاناپس از خوردن حلوا درس و بحث را بگذاشت و از پی او برفت و مدت غیبت او دیر کشید ـ طلاب بسی در انتظار نشستند چون او را نیافتند به جسجوی استاد خود پرداختند ـ مولانا چند سال از ایشان غایب بود پس از باز گشت و جز شعر پارسی نا مفهومی سخن نمی گفت ـ طلاب پیش او می رفتند و آنچه می گفت می نوشتند و از آن گفته ها کتابی به نام مثنوی جمع کردند ـ

نظیر همین روایات بعضی او را اسماعیل مذهب و از فرزندان جلال الدین نو مسلمان که از امرای باطنیه الموت بود و سپس به مذهب سنت در آمد دانسته اند ـ ظاهراً روایات ولدنامه که قدیمترین است در باره ملاقات مولانا با شمس و آشفتگی حال او صحیح تر باشد ـ وی می نویسد مولانا با شمس الدین مانند جستجوی موسی است از خضر که با مقام نبوت و رسالت باز هم مردان خدا را طلب میکرد مولانا نیز با همه کمال و جلال در طلب مرد کاملتری بود تا اینکه شمس تبریزی را بدید و مرید وی شد و سر در قدم او نهاد ـ

گویند شمس تبریزی نخست مرید شیخ جمالا ایدین سله باف بود ـ سپس در همه جا به طلب شیخی دیگر به راه افتاد و از کثرت سفر او را شمس پرنده و کامل تبریزی می گفتند و نیز گویند که مدتی در ارزنه الروم مکتب داری میکرد و زمانی به حلب و شام رفته و مصاحب ابن عربی شد ـ در آنگاه که به قونیه به نزد مولانا آمد پیری سالخورده بود ـ

چنانچه مولانا در دیوان می فرماید

بازم ز تو خوش جوان و خرم ـ ـ ـ ـ ای شمس الدین سالخورده

در اینکه شمس الدین به مولانا چه آموخت و چه افسونی به کار برد و چه معجونی در او کرد که وی چندان فریفته و شیفته او گشت که از همه چیز در گذشت بر ما مجهول است ولی کتب مناقب مولانا همه یک سخنند که وی پس از این خلون شیوه کار و رفتار خود را دگرگون ساخت و به جای پیشنمازی و مجلس وعظ به سماع و محضر غنای صوفیان نشست و به چرخیدن و رقصیدن و دست افشاندن و شعر های عارفه خواندن پرداخت ـ

یاران و شاگردان و خویشان مولانا با نظری غرش آلود به شمس الدین تبریزی می نگریستند و رفتار و گفتار او را بر خلاف ظاهر شریعت می دانستند از شفیفتگی مولانا به وی سخت آزرده خاطر شدند و به ملامت و سر زنش او برخاستند ولی مولانا سرگرم کار خود بود و آنهمه پندها و اندرز ها در گوش او جز بادی نمی نمود ـ

شمس الدین از تعصب عوام و یاران مولانا که او را جادو گر می خواندند رنجیده و برآن شد که از آن شهر رخت بربندد و هر چه مولانا اسرار کرد و شعر های عاشقانه خواند در او کارگر نیفتـــــــــاد و در روز پنجشنبه 21 شوال 643 از قونیه به سوی دمشق رهسپار شد ـ

مولانا پس از رفتن شمس از فراق او به سرودن غزلهای پرداخت و نامه هایی پیاپی به وی فرستاد ـ یاران مولانا که استادشان را در فراق محبوب خود دلشکسته یافتند از کرده خود پشیمان شدند و از او خواستند که شمس را دیگر باره به قونیه دعوت کند ـ اقامت شمس در دمشق بیش از پانزده ماه طول نکشید تا اینکه سلطان ولد شمس الدین را در دمشق بیافت و شرح مشتاقی پدرش را با وی باز گفت و وی را به اســــــــــــــرار در ســال 644 به قونیه باز آورد ـ

مولانا به شکرانه وصال شمس بساط سماع می گسترد و با شمس خلوتها می نمود تا اینکه باز مریدان و عوام قونیه به خشم آمده به زشتیاد و بد گویی از شمس آغاز کردند و مولانا را دیوانه و شمس را جادوگر خواندند و به دشمنی شمس الدین کمر بستند و به قول افلاکی روزی کمین کرده و او را کارد زدند و پس از این واقعه معلوم نشد شمس الدین به کجا رفته؟ آیا وی از آن زخم به هلاکت رسده و یا به شهری دیگر گریخته است ـ حتی انجام کار او به درستی معلوم نیست و سال عیبتش به اتفاق تذکره نویسان در 645 هجری بوده است ـ علت مسافرت مولانا به شام که چهرمین سفر او به دمشق است دلتنگی از قونیه و مردم آن شهر بوده است و ظاهراً اخباری که بر وجود شمس در دمشق دلالت داشت به گوش مولانا رسیده و بدین جهت دیگر بار شهر خود را گذارده و در طلب او به دمشق رفته است ـ این سفر ها در فاصله سالهای 645 و 647 واقع شده است ـ

چون مولانا از وجود شمس نا امید شد و از جستن او مایوس گشت از آن حال انقلاب و غلیان رفته رفته تسکین یافت تا آنکه به خود آمد و به روش مشایخ صوفیه به تربیت و ارشاد مردم مشغول شد و بنای نوینی در شیوه کار خود نهاد ـ وی از سال 647 تا 672 سال مرگش به نشر معارف الهی مشغول بود ولی نظر به استغراقی که در کمال مطلق و جمال الهی داشت به مراسم دستگیری وارشاد مریدان چنانکه سنت مشایخ و معمول پیران است عمل نمی کرد و پیوسته یکی از یاران برگزیده خود را بدی نامر بر می گماشت و نخستین بار صلاح الدین زرکوب قونوی را منصب شیخی داد.

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۰ ، ۰۲:۵۵
میثم تولایی

این روزها که بالاخره بعد از ۶ سال وعده وعید آقای رئیس جمهور خبرهایی از هوا خوردن صندلی عرق کرده دانشگاه آزاد به گوش می‌رسد این سوال مطرح می‌شود که آیا باید از این اتفاق خوشحال بود؟

این سوال از دو جنبه مطرح می‌شود:

اولا از جهت گردش مالی چند هزار میلیاردی دانشگاه آزاد، افتادن این دانشگاه دست دولت مصداق بارز قرار گرفتن گوشت دست ... خواهد بود!

و دوم اینکه دست و پا زدن دولت و فرقه انحرافی برای تاسیس دانشگاهی ملی در کیش را همه به خاطر داریم! دانشگاهی که قرار بود محلی شود برای دادن مدرک به همه کسانی که نیاز به مدرک داشتند اما به هیچ وجه دوست ندارند شبیه کردان شوند!

حال باید واقعا در برابر برخی ذوق‌زدگی‌ها این سوال را مطرح کرد که با توجه به سابقه بالا کشیدن بیت المال و چنبره زدن این جریان بر تمام ارگان‌های دولتی که یا پول دارند و یا قدرت، آیا جای خوشحالی دارد که تنها بخش آزاد مانده با گردش مالی بالا نیز به دست این افراد بیافتد؟

شاید خیلی‌های ادله کنند که رئیس دانشگاه را شورای عالی انقلاب فرهنگی انتخاب می‌کند یا هیئت امنا که باز هم باید پرسید آیا این‌دو غیر از دولت هستند؟ ضمنا تاکنون تمام اسامی مطرح شده برای ریاست دانشگاه آزاد تماما از دل دولت بوده‌اند!

شاید اگر احمدی‌نژاد می‌توانست جاسبی را همان سال اول دولتش بردارد می‌شد اسم این کار را موفقیت گذاشت اما الآن تنها می‌شود گفت که باید شاهد یک فساد مالی بزرگ در آینده‌ای نزدیک باشیم. ضمنا در همین یکی دو سال باقی‌مانده نیز خیلی‌ها از دیپلم به درجه دکترا خواهند رسید!

بنابراین می‌بینیم که جایی برای خوشحالی وجود ندارد.

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۰ ، ۰۲:۵۵
میثم تولایی