مسئولیت و سازندگی

با یادی از درب سوخته خانه تشیع

مسئولیت و سازندگی

با یادی از درب سوخته خانه تشیع

بسم الله الرحمن الرحیم
به یاد دری که سوخت، پهلویی که شکست، سری که شکافت، جگری که آتش گرفت، گلویی که بریده و چادری که از سر کشیده شد. اسم وبلاگ نام یکی از کتب معروف شیخ مظلوم، استاد علی صفایی حائری می‌باشد. یاعلی

آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

تقریبا یک سالی هست که بعد از اخبار ساعت ۱۹ شبکه اول بخشی با عنوان مجله خبری توسط بچه‌های باشگاه خبرنگاران جوان تهیه و پخش می‌شود.

این بخش خبری علی رغم اینکه هم اکنون با الگوبرداری از بی بی سی با سه یا چهار مجری(متغیر) در بخش های مختلف پخش می‌شود تاکنون نتوانسته است مخاطبان زیادی را با خود همراه کند.

بعد از ۲۲ بهمن در مجله خبری مجری با سابقه آن در گاف دادن که هم اکنون نیز اخبار شبانگاهی را اجرا می‌کند در گفتگو با همکار خود که کاملا تصنعی دیالوگ می‌کنند به بازتاب حماسه مردم ایران در رسانه‌های خارجی پرداخت.

موسوی مجری جوان مجله خبری خطاب به همکار خود گفت: این رسانه ها به دلیل عنادورزی با ایران این حماسه را کمرنگ جلوه دادند و اصلا مردم حاضر در صحنه را نمایش ندادند که این مصداق بارز ضرب المثل شتردیدی ندیدی می‌باشد.

جا دارد از آقای موسوی به خاطر شتر نامیدن ملت ایران تشکر کنیم.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۸۸ ، ۰۲:۵۷
میثم تولایی

تا می‌رسم کنار خیابان پیکان سفید رنگی که مانند ماشین های دهه ۵۰ اسپرت شده است و از مشخصه های بارز آن‌ها نزدیک بودن سطح اتومبیل با زمین و دودی بودن لچکی‌های عقب است بوق می‌زند و من با گفتن "شهدا" سوار می‌شوم.

تاکسی نیست، از همین مسافرکش های شخصی است مثل لباس شخصی‌ها که کمک نیروهای ضد شورش و پلیس هستند آن ها هم به تاکسی ها کمک می‌کنند البته تاکسیرانی هم مانند نیروی انتظامی می‌گوید شخصی‌ها تخلف می کنند و ما با آن ها برخورد می‌کنیم اما ته دلشان از اینکه این ها هستند خوشحالند.

خانمی که حجاب (بی حجابی) امروزی داشت با سوار شدن من خودش را روی صندلی عقب راننده جا داد و من کماکان منتظر پاسخ سلامی بودم که حین سوار شدن دادم.

یاد یکی از همشهری‌هایمان افتادم که تعریف می‌کرد چند سال پیش وقتی به تهران آمده بود زمانیکه سوار تاکسی می‌شود تا به منزل پسرش برود سلام می‌کند و راننده از او می‌پرسد آقا شما شهرستانی هستید؟

معلوم است لچکی‌ها با برچسب هایی که سال ها قبل مد شده بود و هر کسی می‌خواست شیشه‌های اتومبیلش را دودی کند آن ها را می‌چسباند دودی شده‌اند چون مقداری از برچسب های مشکی رنگ در اثر گرما یا عدم دقت نصاب آن چروک شده است.

راننده لاغر و نحیفی که عینک رشیدپوری بر چشم دارد با کنترل دستگاه پخش خود دائم در حال عوض کردن آهنگ هاست،‌ یکی از یکی غمگین تر ،‌ شعرهایی که معشوق را تصویر نگاری می‌کنند و دل جوان مجرد راننده را آب می‌اندازد،‌ اینکه از کجا فهمیدم مجرد است را نمی‌دانم ولی شنیدم که اینجور آهنگ ها را بیشتر مجرد ها گوش می‌دهند.

زمانی صدا را زیاد می کند و زمان دیگر به دوبس آن می‌افزاید، می‌خواهم بگویم آقا لطفا صدایش را کم کن یا اصلا خاموشش کن که راننده خودش صدا را کم می‌کند.

ناراحتم از اینکه حقم را درخواست نکردم،‌ ناخودآگاه به یاد دیشب افتادم که فیلم هایی پخش نشده از اوایل انقلاب را تلویزیون کوتاه کوتاه پخش کرد، اعلام فعالیت های شوارای انقلاب فرهنگی در تلویزیون بود که مجری بدون ریش آن با صدایی لرزان که نشان از ناشی گری‌اش بود مهمانان را معرفی می کرد.

حبیبی چقدر لاغر بود،‌ سروش دوران انقلابی گری خود را می گذراند،‌ ریش بلندی تا روی برجستگی گونه‌هایش را گرفته بود،‌ از فعالیت های شورا برای تغییر سیستم آموزشی خصوصا اسلامی شدن دانشگاه ها حرف می‌زد می‌گفت این کار بر سینما و تائتر و دیگر مسائل فرهنگی که هنر هم جزئی از آن است ارجحیت دارد برای همین ما از دانشگاه ها شروع کردیم.

سروش از آینده حرف زد آینده‌ای که باید افراد آن از دانشجویان مسلمان و ولایت مدار باشند.

صدای خواننده رپ دوباره بلند می‌شود، قبل از شروع آهنگ فردی با صدای کلفت می‌گوید سروش هیچ کس، می‌شناسمش، تقریبا یک ماه پیش بود وقتی به دفتر یکی از بچه ها رفتم آنجا دیدمش،‌ دوستم گفت هیچ کس است،‌ فکر کردم مسخره می‌کند تا اینکه فهمیدیم آقا بین جوانان مشهور است.

اینبار میخواهم تذکر بدهم،‌ در ذهنم لغت تذکر حالم را به هم می‌زند، من را یاد عباس عبدی ها و اکبر گنجی هایی می‌اندازد که با ریش های توپی روی صورت های گردشان به جوانان پاک دهه ۶۰ تذکر می‌دادند با پونز و چک،‌ با ناسزا و آبروریزی، خاطره‌ای که هنوز آدم های عقده‌ای آن روزگار در یاد دارند، عقده هایی که امروز بازگشایی می‌شوند.

  دوسال پیش بود یکی از بچه‌های جبهه و جنگ که تو هیچ کدوم از تقسیم بندی های باکری جا نمی‌گرفت مطلبی را برایم میل کرد تا من آن را چاپ کنم، تیترش این بود"چرا دیگر به آهنگ های مبتذل اتومبیل ها تذکر نمی‌دهیم؟"

آرام دستم را می‌گذارم روی شانه استخوانی پسر جوان و می گویم: لطفا صدای پخش را کم کنید.

 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۸۸ ، ۰۲:۵۷
میثم تولایی

این روزها با وجود امتحانات دانشگاه و مشغله زیاد دو کتاب از عطاالله مهاجرانی خواندم، حقیقت امر این است که بعد از اتفاقات اخیر کشور همه چیز برای من در این طرفی و اون طرفی بودن خلاصه می شد یعنی آدم ها از هنرمند و بقال گرفته تا کارگر و کارمند با حمایت هایی که قبل و بعد از انتخابات از نامزدهای دور دهم انتخابات ریاست جمهوری ایران کرده بودند در ذهنم برچسب احمدی نژادی و میرحسینی(رضایی، کروبی و موسوی)داشتند برچسب هایی که خیلی ها در ذهن های خودشان روی پیشانی آدم ها چسبانده اند و با آب و اسید هم نمی شود آن ها را کند اما از آنجایی که یکی از برادرهایم که دستی هم بر موسیقی دارد و اصولا در خانواده به آدم آرام و بی خیالی مشهور است به خواندن رمان و کتاب های اندیشه ای علاقه دارد من را هم به خواندن رمان علاقه مند کرده است.

البته این را هم بگویم که برادرم کاملا در موضع مخالف من در سیاست قرار دارد اما به هر تقدیر با توصیفاتی که از "برف" و "میناگران"مهاجرانی داشت من هر دو کتاب را خواندم تا به دور از حرف و حدیث هایی که این روزها اطراف بسیاری از افراد را گرفته اندکی با تفکرات این فرد آشنا شوم.

هر دو کتاب بسیار عالی بود از همه لحاظ، یعنی نمی توان گفت که مثلا در تصویر نگاری یا قلم روان و یا حتی روانشناسی و انطباق موضوع با حال کم گذاشته بود(علی رغم اینکه هر دو اثر سالیان قبل نوشته شده است).

بعد از خواندن هر دو اثر علاوه بر سوالاتی که توسط خود کتاب ها برایم پیش آمده بود باز هم با توجه به رسوبات سیاسی نگری که در ذهن هر روزنامه نگاری تا آخر عمرش وجود دارد عطاالله مهاجرانی را در تناقض بسیار آشکار با قلمش دیدم و اینگونه به نظرم آمد که صداقت حلقه گم شده نوشته های اوست.

اخیرا مطلبی مصاحبه گونه از همسر سوم وی در رسانه های اصولگرا منتشر شد که هر چه این مطلب را در کنار تفکرات کاغذی(کتاب هایش)می گذارم جور در نمی آید یا حتی سابقه ای که از مهاجرانی در ذهن های هر ایرانی مانده با مطالعه کتاب "برف"ش باعث می شود که انسان تنها خودش را گول بزند که این را فرد دیگری نوشته یا اسم نویسنده را در طول خواندن کتاب به فراموشی بسپارد.

هنوز هم به نتیجه گیری درستی نرسیده ام که امیدوارم به نظرات و کمک های دوستانم برسم.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۸۸ ، ۰۲:۵۷
میثم تولایی

این اولین مطلبی است که روی دومین وبلاگم که سال ۸۰ راه اندازی کرده بودم اما مطلبی در آن منتشر نمی‌کردم، می گذارم. وبلاگ اولم بعد از انتشار مصاحبه ای که با ابراهیم اسرافیلیان داشتم و در آن گفتگو دست داشتن میرحسین موسوی در ترور شهید آیت تیتر اول روزنامه وطن امروز شده بود با لطف برخی بعد از مدتی که بالا نمی آمد کلا از بین رفت.

امیدوارم بتوانم به دور از ملاحظات برای شما بنویسم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۸۸ ، ۰۲:۵۷
میثم تولایی
به نام خدا، اینجا، من، تنهایی و دیگر هیچ! سلام به وبلاگ نویسان و وبلاگ گردان.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۸۰ ، ۰۳:۵۷
میثم تولایی