مسئولیت و سازندگی

با یادی از درب سوخته خانه تشیع

مسئولیت و سازندگی

با یادی از درب سوخته خانه تشیع

بسم الله الرحمن الرحیم
به یاد دری که سوخت، پهلویی که شکست، سری که شکافت، جگری که آتش گرفت، گلویی که بریده و چادری که از سر کشیده شد. اسم وبلاگ نام یکی از کتب معروف شیخ مظلوم، استاد علی صفایی حائری می‌باشد. یاعلی

آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

اگر قبر و قیامت را فراموش کردید؛ اگر واقعا ته ماجرا یادتان رفته! اگر حال خوبی ندارید این چند خط پایین را بخوانید، چند خطی که نمی‌دانم چرا در طول این چند روز از افراد مختلف برایم تعریف شد. در هر صورت که یک تلنگر بزرگ برای خودم بود، آن هم در این روزهای شلوغ.

 

ماجرای اول

یکی از دوستان تعریف کرد: روز گذشته برای تدفین پدر یک از آشناها رفته بودیم بهشت زهرا(س). الآن قطعه بهشت زهرا(س) نزدیک به 300 شده است که عموما هم سه طبقه است. وقتی سر قبر حاضر شدیم واقعا وحشتناک بود، از دو جهت، یکی عمق زیاد قبر و یکی هم... .

یعنی همه متوجه این دومی شدند. سه روز قبل جنازه‌ای را در طبقه پایین قبر کناری به خاک سپرده بودند و از آنجایی که تنها یک بلوک سفالی میان قبور فاصله است با برداشته شدن درب چوبی قبر خالی بوی متعفنی از درون آن بیرون زد که حال همه را بد کرد.

پسر خانواده اصلا وضعیت مناسبی برای رفتن به درون قبر نداشت اما داماد خانواده که کاملا داخل قبر قرار گرفت نه تنها دیگر بیرون را نمی‌دید بلکه سرش هم چند وجب با لبه قبر فاصله داشت. داماد تعریف کرد وقتی وارد قبر شدم تا پدرخانمم را همراه تلقین تکان دهم بوی بسیار مشمئز کننده‌ای از درون قبر کناری به صورت می‌خورد که هر لحظه احتمال می‌دادم از هوش بروم و بدتر از آن ترسی بود که سراسر وجودم را فراگرفته بود. واقعا در آن لحظه تنهایی انسان را با چشم خودم دیدم و واقعا برای آن مرحوم گریستم، البته بهتر بگویم، برای خودم گریه کردم. ای کاش همه ماها در سال یک بار به قبرستان بیاییم و از نزدیک احوال رفتگان را ببینیم.

 

ماجرای دوم

دوست دیگری تعریف کرد: برای تدفین یکی از آشنایان به بهشت زهرا(س) رفتیم. بیرون غسالخانه تازه تاسیس همهمه زیادی بود، جوری که تا به حال ندیده بودم. از طرفی اصلا خبری از جنازه هم نبود. وارد غسالخانه که شدم پدری را دیدم که علی رغم گرفته شدن از سوی اقوام و آشنایانش به شدت خود را به شیشه‌های غسالخانه می‌کوباند و گریه می‌کرد. داد می‌زد: بلند شو، تو رو خدا بلند شو، من و مامانت چه کنیم بعد تو...؟

روی سنگ غسالخانه پسر بچه چهار ساله‌ای را دیدم که واقعا زیبا بود. بدنش هم آثار هیچ‌گونه بیماری یا کبودی نداشت. واقعا نتوانستم خودم را جای این پدر تصور کنم. نمی‌دانم این ماجرا کجای این دنیای پست تعریف می‌شود اما مطمئنم که این پدر حاضر بود کل زندگی و سلامتی خودش را بدهد تا فرزندش را داشته باشد.

احتمالا این پدر وقتی شب به خانه برمی‌گردد می‌رود کنار قاب عکس خندان پسرش و ... .

 

ماجرای سوم

یکی از آشنایان دور که به تازگی فوت کرده است وصیت کرده بود تا در قبر مادربزرگش دفن شود. مادربزرگ این بنده خدا حدود 50 سال پیش در قم به خاک سپرده شده بود.

آنگونه که تعریف می‌کنند وقتی خاک‌های قبر را کنار می‌زنند تا قبر را بشکافند با یک اسکلت کامل انسان مواجه می‌شوند که با همان ترتیب استاندارد قرار دارد. موهای حنایی جنازه نیز هنوز پیوندش با جمجمه را از دست نداده و پابرجاست.

وقتی متصدی قبرستان به استخوان ساق پا دست می‌زند تا آن را بردارد تنها یک مشت پودر خاک شده دستش را پر می‌کند. این ماجرا برای بسیاری دیگر از استخوان‌ها هم تکرار می‌شود. برخی از این استخوان‌ها از جمله جمجمه سر که استحکام بیشتری دارند را برداشته و داخل کیسه‌ای می‌گذارند و بالای سر جنازه تازه قرار می‌دهند.

و این ماجرا من را یاد هیچ بودنمان انداخت. از خاکیم و ... .

یاعلی

نظرات  (۵)

۰۳ تیر ۹۴ ، ۰۸:۵۸ بنده گنهکار خدا
اول سلام دوم باید عرض کنم همه مردم از جنازه میترسند ولی باید عرض کنم از خودمان و از اعمالمان باید بترسیم ببینیم برای دنیای بعد از مرگمان چه بذری کاشته ایم............ 
سلام منم وقتی پدرم فوت کرد می گفتم اگر دخترش بره تو قبر بخوابه فشار قبرش کم میشه خواهر بزرگه من تو قبر خوابید خواهرم گفت وقتی من تو قبر رفتم دیدم6الی7 گل  ریز اونجا روییده فقط تعجبم این بود یعنی وقتی قبر کندن چرا اون گلها آسیبی ندیدن 
سلام
الآن نزدیک یکسال از فوت مادر خانمم میگذرد.روزی که فوت کرد من و پسر مرحومه تصمیم گرفتیم شب همانروز فانوسی کنار قبر بگذاریم.شروع به خواندن قرآن کردیم،
حس کردم باد بوی بدی را به سمت ما می آورد ...تصورم این بود که در آن اطراف ذباله ای ریخته شده.بوی بسیار آزار دهنده ای بود.مسیربورا تعقیب کردم تا به قبری رسیدم که معلوم بود تازه کنده شده است و خالی بود ولی کنارش قبری بود که از داخل قبر کنده شده بلوک هایش پیدا بود.فهمیدم که این بو مربوط به همان قبر است... ناخودآگاه این شعر بیادم آمد:
مزرع سبزفلک دیدم و داس مه نو  یادم از کشته ی خویش آمد و هنگام درو
سلام
بند اول رو که خوندم فکر کردم جنبه مثبتش باشه مثل موارد بعضی شهدا ولی این خیلی تلخ بود . حرف راست تلخه دیگه.
راستی
مبارک باشه فضای جدید ، موفق باشید
 عالی بود بخصوص برای امثال من. من حقیقتا نمی دانم علتش چیست نه از مرگ نه از قیامت و نه از آتش جهنم ترسی ندارم . زیاد به قبرستان ها می روم سعی می کنم از وحشت قبر بخونم ولی ان ترس مقدس را ندارم شاید شدت گناهان این بلا را سر ادم می اورد . در هر حال سعی می کنم به این جنبه از مرگ هم بیندیشم. خدا خیرتون بدهد

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی