مسئولیت و سازندگی

با یادی از درب سوخته خانه تشیع

مسئولیت و سازندگی

با یادی از درب سوخته خانه تشیع

بسم الله الرحمن الرحیم
به یاد دری که سوخت، پهلویی که شکست، سری که شکافت، جگری که آتش گرفت، گلویی که بریده و چادری که از سر کشیده شد. اسم وبلاگ نام یکی از کتب معروف شیخ مظلوم، استاد علی صفایی حائری می‌باشد. یاعلی

آخرین نظرات
پیوندهای روزانه
چند روزی است"پایی که جا ماند" را تمام کرده‌ام. اصلا دوست نداشتم بعد از"نورالدین پسر ایران" به فاصله نزدیک سراغ چنین کتابی بروم اما به هر حال نشد.

این کتاب خیلی بیشتر از تمام کتاب‌هایی که در حوزه دفاع مقدس خوانده‌ام درگیرم کرده است، یعنی الآن که چند روزی از پایان خواندن آن می‌گذرد باز هم به فکرش هستم.

شکنجه‌های در اسارت موضوع اصلی و محوری این کتاب است. سید ناصر حسینی‌پور می‌نویسد: روزهای اول اسارت چند تا از بچه‌ها را بردند توالت‌هایی که پر از گند و کثافت بود. سر بچه‌ها را کردند داخل سنگ‌های توالت تا مدفوع بخورند...!

هرچند مثل این خاطره در کتاب"پایی که جا ماند" بسیار است اما به چند خاطره رقیق‌تر! اشاره می‌کنم:


بعد از 2 سال برای اولین بار به ما میوه دادند! به هر 30 یا 40 نفر یک خوشه انگور! بچه‌ها اکثرا به نفع دیگری کنار می‌رفتند اما باز هم کم بود. ارشد سلول‌ها با تیغ هر حبه انگور را به دو قسمت تقسیم کردند، به هر نفر یک نصفه حبه انگور رسید!

...

از هواپیما که پیاده شدیم باورمان نمی‌شد ایرانیم. یعنی داخل هواپیما هر لحظه فکر می‌کردیم که برگردانندمان عراق. به حالت سجده افتادیم جلوی پلکان هواپیما. به آسفالت بوسه زدیم. اما امام نبود... . عکس امام را که داخل فرودگاه دیدیم بغضمان ترکید. زیر عکس، این جمله امام را نوشته بودند: اگر روزی اسراء برگشتند و من نبودم، سلام مرا به آنها برسانید و بگویید خمینی در فکرتان بود.

...

وقتی ما را بردند قرنطینه، برای نهار چلو مرغ بود. رفتم که غذایم را بگیرم به آشپز گفتم: اگر باز هم غذا بخوام می‌دی؟! آشپز گفت: بله می‌دیم، برای چی ندیم؟! همون غذای خودم هم نصفش ماند چون معده‌ام از فرط گرسنگی کشیدن در اسارت کوچک شده بود و زود سیر می‌شد هرچند چشمانم هنوز گرسنه بود!

و ... .

نمی‌دانم الآن که این خطرات را خواندید چه احساسی پیدا کردید. باز هم تکرار می‌کنم که این چند خاطره شاید یک هزارم خاطرات و شکنجه‌های موجود در کتاب نباشد. من بارها و بارها پای این کتاب گریه کردم. بارها و بارها.

اما...

خیلی خوب نیست نوشته بالا را خراب کنم شاید هم حال شما را. یعنی اصلا این که می‌خواهم بنویسم و آدمی که می‌خواهم اسمش را ببرم و البته نمی‌برم ارزشش را ندارد.

چند روز قبل اظهار نظر یکی از خانم‌های بدنام سینما را درباره‌اش خواندم و متعجب شدم که چرا باید اینگونه مورد تعریف و تمجید امثال این خانم قرار بگیرد. اما امروز که دیدمش، فهمیدم خیلی با گذشته‌اش متفاوت شده است. نه! ببخشید او اصلا گذشته‌اش هم همینگونه بود فقط شاید نقاب داشت.

سوار بر یک ماشین شاسی بلند مشکی. اسم اتومبیلش را هم بلد نیستم! خودش را هم دوست نداشتم بشناسم. یاد مواضع سیاسی‌اش افتادم زمانی که دم از فقر و محرومیت و غیره می‌زد. زیاد از این تریپ‌ها برمی‌داشت، اصلا اسم یکی از مستندهایش را از این لغات وام گرفته بود. در انتخابات هم که مثل همان آخوند مگان سوار، اشرافی‌گری را چماق کرده بود بر سر برخی‌ها!!

شنیدم دلیل آوردند که جانبازیم، پاهایمان بزرگ است و نمی‌توانیم ماشین‌های دیگر سوار شویم! 

سید ناصر حسینی‌پور هم مانند سعید جلیلی ساک مسافرتی‌اش را خودش به دست می‌گیرد و پای میز مذاکرات هسته‌ای می‌رود، جایی که کل دنیا منتظر تصمیماتش است، جایی که کل دنیا می‌بیند و چه حرف‌هایی که همین پاهای مجروح سید و جلیلی برای دنیا ندارد. این دو مصداق بارز و عینی آیه شریفه "تعزُّ من تشاء" بسیار رده و مقام مادی و معنویشان بالاتر از دو منفور مذکور در بالا است.

حسینی‌پور و جلیلی، پاهایشان از بالای زانو قطع است. اثرات ترکش‌ها، موج‌ها، شکنجه‌ها و غیره بماند. نمی‌دانم در عکس‌ها و فیلم‌ها متوجه شدید که سعید جلیلی نمی‌تواند یک پایش را خم کند؟ با این پاها نشستن در پراید بهتر است تا روی خون شهدا قدم زدن و کاسبی کردن.

امشب، شب قدر است که این مطلب را می‌نویسم. کاش امروز او را ندیده بودم و سرشار از نفرت نمی‌شدم. 

و ای کاش کتابت را نخوانده بودم سید عزیز. کاش می‌شد از نزدیک ببینمت و مانند دیدن کارگردان آژانس شیشه‌ای و بوسیدن دستش، دیدنت برایم آرزو نمی‌شد. من هنوز هم در آرزوی شنیدن ماجرای یک اتفاق از ابراهیم حاتمی‌کیا هستم: "همونی که اتفاق افتاده بود".

یاعلی

نظرات  (۵)

 سلام تولایی جان

سال 88 برات یک کامنت گذاشتم

شاید با مراجعه به ارشیو پیداش کنی

گفته بودم فرض کنیم  موسوی- کروبی -هاشمی  دشمن -خائن-عامل استکبار جهانی و . .  باشند ولی فقط زمانی که شما میگویید  اشکالی ندارد ولی چند سال قبلش ما جرات نداشتیم بگوییم   و ظاهرا وقتی شما به نتیجه ایی رسیدید   کار درست است و قبلش جرم و دشمنی و . . . !!

آن روز ها  کسی جرات نداشت  جز از مدح احمدی نژاد بگوید و این روزها لگد زدن به او از واجبات شده  یعنی تاریخ دارد تکرار میشود اینطور نیست؟

کاش وبلاگ قبلی تون رو حفظ کرده بودین

۱۸ شهریور ۹۱ ، ۱۵:۰۵ فاطمه امیری
 این که یه عده در آرزویی ریاست جمهوری سعید جلیلی اند خیلی خوبه ولی از کجا معلوم وقتی رای آورد هزار تا انگ به او نزنند و منحرفش نخوانند. یادمه یه دورانی ریاست جمهوری احمدی نژاد فقط رویا بود اما همین رویا وقتی واقعی شد مدعیان دیروز الان جلوی ایشان ایستاده اند. توی ایران روی حرف هیچ کس نمیشه حساب کرد.
برادر خوب من! شما که خودتون رو مرید آقای مصباح می دونید، فعلا که ایشون در طی 7 سال 180 درجه تغییر موضع دادن. چه تضمینی وجود داره سعید جلیلی که اینقدر شما سنگش رو به سینه می زنید به عاقبت احمدی نژاد دچار نشه؟ من هیچ تضمینی نمی بینم. من به یه اصلاح طلب رای میدم چون به چرخش نخبگان در حاکمیت اعتقاد دارم
پاسخ:
 بنده غلط بکنم خودم رو مرید آقای مصباح بدونم برادرم!
 از این دردا زیاده.. وقتی میخوای اینا را جمع بندی کنی و کنار هم بزاری... نمیدونی سر خودتو بزنی دیوار یا سر اونایی که باعث و بانی این ... شدن.. 
راستی.. مشخصات دقیق کتاب را بگو تا بریم سراغش..
یا حق... 
 هنوز فرصت نشده کتاب "پایی که جا ماند" حسینی‌پور رو بخونم اما با شناخت مختصری که از حسینی‌پور در جریانات مذاکرات هسته‌ای دارم، خیلی مصرم که این کتاب رو بخونم؛ مطلب مقایسه‌ای خوبی بود؛ امیدم به سطح فهم و شعور مردم برای انتخابات سال بعد ریاست‌جمهوریه!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی