مسئولیت و سازندگی

با یادی از درب سوخته خانه تشیع

مسئولیت و سازندگی

با یادی از درب سوخته خانه تشیع

بسم الله الرحمن الرحیم
به یاد دری که سوخت، پهلویی که شکست، سری که شکافت، جگری که آتش گرفت، گلویی که بریده و چادری که از سر کشیده شد. اسم وبلاگ نام یکی از کتب معروف شیخ مظلوم، استاد علی صفایی حائری می‌باشد. یاعلی

آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

متن زیر خلاصه گفت وگویی با رحمان نظرزاده از فرمانده هان تفحص شهداست که چندی قبل سایت سیاست نامه آن را منتشر کرده است. پرداختن به مظلوم‌ترین نقطه دفاع مقدس یعنی تفحص به خودی خود گیرایی دارد اما خاطرات مطرح شده در آن خود، ناب هستند.

*ما خیلی شهید تفحص و انصار المجاهدین داریم، در سال 64 برای عملیات والفجر8 بود که یک موتورهایی به صورت ابتکاری درست کردند که عقبش را برانکارد وصل کرده بودند، شهید را داخل اینها می‌گذاشتند و با موتور از معرکه فرار می‌کردند اما چون موتورها خیلی کارایی نداشت به همان شکل قبلی شهدا را تخلیه می‌کردند، گردان‌های انصار تا پایان جنگ به این کار ادامه دادند، اما این را هم بگویم که بسیاری از شهدای ما به دلیل آن که پشت خاکریز عراقی‌ها افتاده بودند و یا حتی روی خاکریز آنها قرار داشتند عقب کشیده نشدند چون دقیقاً زیر توپ دشمن قرار داشتند.


*ما شهدایی داریم که هنوز اجازه تفحص آنها را نداده‌اند، مثلاً در بخشی از جزیره مجنون عراق در آن زمانی که صدام بود و حالا که امریکایی‌ها هستند اجازه تخلیه شهدا را نداریم.


*روز 29/5/67، اولین روز پذیرش قطعنامه بود، من در گردان انصار جنوب بودم، در پیچ کوشک یادم می‌آید بچه‌ها ساعت 7 صبح همین روز رفتند بالای خاکریز دست تکان دادند، عراقی‌ها هم از طرف مقابل دست تکان دادند و آمدند پشت سیم خاردار، ما گفتیم یک سری از شهدای ما پشت خاکریز شما هستند می‌خواهیم آنها را تخلیه کنیم، شما هم یک سری از کشته‌هایتان درخاک ماست بیایید و بردارید یعنی به آنها پیشنهاد کردیم شهدایمان را با کشته‌های آنها مبادله کنیم و این اولین مبادله بودو هنوز نیروهای UN هم نیامده بودند که ما این پیشنهاد را به آنها دادیم، عراقی‌ها هم گفتندکه ما باید با استخباراتمان تماس بگیریم و افسر استخبارات برای نظارت بیاید، گفتیم چه زمانی می‌آید گفتند دو سه ساعتی طول می‌کشد، 4 و نیم صبح بود که دیدیم کلاه قرمزی‌های بعث عراق آمدند، در آن زمان هنوز کشته‌های عراقی پشت خاکریزهای ما بودندو هنوز گوشتی بودند و حتی کرم زده بودند و بوی تعفن گرفته بودند ما هم می‌خواستیم هر چه زودتر از شر آنها خلاص شویم، آنها هم پذیرفتند که شهدای ما را با کشته‌هایشان مبادله کنند، برای ساعت 2 قرار گذاشتیم، ساعت 2 بعدازظهر در آن شدت گرمای برج 5 جنوب بچه‌های گردان کشته‌های عراقی را جمع‌آوری کردند و گذاشتند داخل پلاستیک ،همه هم از قدبلندهای بعثی بودندکه کلاه قرمز به سر داشتند، اینها را بردیم پشت سیم خاردار، صدا کردیم آنها هم 14 تا از شهدای ما را آوردند و به ما دادند، همان جا اولین مبادله را انجام دادیم.


*من خودم یک شب در سال 72 یا 73 بود درمنطقه فکه بودم، خواب دیدم که در شیار بجلیه، زیر ارتفاعات 146 دارم تفحص شهدا می‌کنم،‌همین جوری که داشتیم زمین را می‌کندیم، دیدم که زیر کمین عراقی‌ها پیکر یک شهید افتاده است، رفتم سراغ پیکر آن شهید و او را برگرداندم به سمت خودم و کارتش را از جیبش در آوردم و با دستم خاک کارت را پاک کردم شماره‌اش را دیدم با شماره پلاک دور گردنش برابر کردم دیدم یکی است خوشحال شدم پشت کارت را نگاه کردم نوشته بود نام و نام خانوادگی سید محمدحسین جانبازی، نام پدر سهراب، اعزامی از جهرم، تیپ 33 المهدی (عج)، صبح که از خواب بلند شدم دفترم را بازکردم و همه چیزهایی را که در خواب دیده بودم نوشتم، گفتم من باید بروم شیار بجلیه ببینیم این شهید را پیدا می‌کنم یا نه؟ صبح بچه‌ها را برداشتم و رفتم هرچی گشتم پیدا نکردم دقیقاً محلی را که در خواب دیده بودم گشتیم یک هفته تمام گشتیم اما پیدا نکردیم، یک ماهی گذشت و ما اجازه ورود وسایل سنگین به مناطق جنگی را گرفتیم، چون در قطعنامه 598 آمده بودکه دو طرف متخاصم حق عملیات مهندسی در 15 کیلومتری مرز طرفین را ندارند، شیار بجلیه آن موقع دست بچه‌های لشگر 88 زاهدان و 77 خراسان بود، ما اجازه بیل مکانیکی را بعد از 15 روز گرفتیم و بردیم جلو،‌همان روز اول هم آن را بردیم شیار بجلیه چرا؟ چون می‌دانستیم گردان عمار لشکر 7 ولی‌عصر (عج) در سال 65 اینجا با عراقی‌ها درگیر شده بودند و تعدادی شهید داده بودندکه عراقی‌ها روی آنها خاک ریخته بودند، خلاصه بیل را بردیم و شروع کردیم به کندن شیار، ما قبلاً شیار را کلنگ زده بودیم اما آنقدر خاک آنجا آب باران خورده بودکه مثل بتن شده بود، خلاصه وقتی شیار را کندیم رسیدیم به یک دست کامل استخوان سیاه مایل به زرد، گفتم بچه‌ها این عراقیه، تخلیش کنید برای مبادله باعراق خوب است، جالب این است که استخوان‌های عراقی‌ها سیاه و مایل به زرد بود ولی استخوان‌های بچه‌های ما کاملاً سفید بودند و این را همه بچه‌های تفحص می‌دانستند و گواه هستند که من نمی‌خواهم گزاف بگویم یعنی ما کاملاً اجساد عراقی‌ها را از رزمنده‌های خودمان تشخیص می‌دادیم، خلاصه ادامه دادیم تا این که رسیدیم به یک استخوان شیری سفید رنگ گفتم بچه‌ها این ایرانیه، پیکر شهید را بالای شیار کشیدیم و گذاشتیم روی خاک، جیب او را بازکردم، دیدم که نوشته محمدحسین جانبازی فرزند سهراب.


*در تفحص بچه‌های رزمنده بسیاری را دیده ام که عراقی‌ها آنها را دونفری، سه نفری یا 10، 12 نفری با سیم تلفن به هم بسته بودند و زنده زنده درچاه‌های توالت خود انداخته بودند، چون عراقی‌ها چاه‌های توالت صحرایی خود را مربعی باعمق 2 یا 3 متر می‌کندند روی آن را با نایلون می‌پوشاندند این را می‌خواهم بگویم که ما به کرات اجسادی را پیدا کردیم که زنده زنده مدفون شده بودندو بیشتر آنها هم بچه‌های سپاهی بودند.


*یک بار سردار رودکی که بعداً نماینده مردم شیراز شد و زمان جنگ فرمانده لشگر ولی عصر (عج) بود، سال 71 آمد فکه و گفت می‌خواهم کار تفحص را از نزدیک ببینم ما هم او را بردیم شمال فکه،‌منطقه شرهانی، منطقه عملیاتی والفجر یک و محرم، گفت من خیلی دوست دارم آن جاهایی که خودتان می‌روید من را ببرید، من گفتم سردار اینجا میدان مین است گفت نه، من حتماً می‌خواهم ببینم ما معبر باز می‌کردیم از جاهایی که تا به حال نرفته بودیم ایشان را بردیم بعد از میدان مین یک کمین عراقی پیداکردیم که هنوز گونی هایش سالم بود در آنجا یک تیربارچی را پیدا کردیم که هنوز تیربارش روی دوپایه قرار داشت و جالب این است که این شهید بسیجی با لباس پلنگی که به تن داشت و تبدیل به استخوان هم شده بود انگشت سبابه اش زیر ماشه افتاده بود یعنی درحال تیراندازی بوده که شهید می‌شود، هنوز سربند قرمزرنگ یا زهرا روی سرش قرار داشت و سرش هم روی تیربار افتاده بود من به بچه‌ها گفتم تیربار چی، کمک دارد ممکن است کمکش را هم پیدا کنیم، ما آمدیم دقیقاً پشت تپه کمک تیربار چی را هم پیدا کردیم، پیکر هر دو شهید را تخلیه کردیم هر دو بچه‌های لشکر 8 نجف بودند بچه‌های نجف آباد اصفهان.


*یک پدر شهیدی در شوش دانیال بود که می‌دانست من در تفحص هستم به نام حاج مجید احسانی پدر شهید عباس احسانی، پیرمرد نازک دلی بود، خیلی هم اهل مسجد بود، همیشه من را که در مسجد می‌دید می‌گفت فلانی عباس من را نیاوردی، همه را آوردی ولی عباس من را نیاوردی، یک روز خیلی من را التماس کرد، گفت می‌ترسم بمیرم ولی عباسم را نبینم، گفتم حاجی به خدا 15 کیلومتر باید برویم داخل خاک عراق، زیر آب تا بتوانیم عباس را بیاوریم، گفت پس حالا که نمی‌توانی عباسم را بیاوری من را ببر پاسگاه زید، ببینم این پاسگاه زید کجاست، من هم با سردار صفایی فرمانده تیپ 26 انصار هماهنگ کردم و حاج مجید را بردم منطقه.
ما رفتیم دیدیم خط دست بچه‌های ارتش است. از بچه‌های ارتش هم اجازه گرفتیم و رفتیم جلو تا جایی‌که با عراقی‌ها 3 متر فاصله داشتیم، گفتم حاجی اینجا صفر مرزی است، از اینجا جلوتر نمی‌توانیم برویم، دیدم همان جا ایستاد و شروع کرد به گریه کردن، دل ما را هم شکاند، گفتم عباس بابات تا اینجا آمده نمی‌خواهی بیایی استقبالش؟عباس دوست من بود و قبل از عملیات مرتب به من می‌گفت رحیم دوست دارم پیکرم بماند، خیلی عارف بود. کلاس چهارم نظری بود، خیلی درس خوان بود. همه عباس را می‌شناختند، یادش به خیر... خلاصه گفتیم عباس به حرمت بابای پیرت هر جوری شده خودت برگرد، ما برگشتیم، 15 روز بعد من مأموریت آمده بودم تهران، بچه‌های اهواز با من تماس گرفتند و گفتند که عشایر عراقی 15 شهید به ما دادند که از بچه‌های عملیات خیبر هستند، من یک خرده به فکه رفتم، گفتم خدا کند عباس هم در میان شهدا باشد، سریع برگشتم اهواز، رفتم سراغ شهدا، پلاک‌ها را که استعلام کردم دیدم یکی از آنها عباس است.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۰/۰۷/۰۷
میثم تولایی

نظرات  (۸)

۱۵ مهر ۹۰ ، ۰۳:۰۸ توسط:کربلایی
سلام خدابرشهیدانو سلام شهیدان برشما
۱۵ مهر ۹۰ ، ۰۳:۰۸ توسط:ایران بحرین
آیا ما شیعه و مسلمان هستیم؟!امروز در کنار گوش ما جنایت می کنند می کشند تجاوز می کنند ظلم می کنند و ما شب ها را آسوده به صبح می رسانیم.آخر اگر مولای مان علی هم بود اینچنین تن به مصلحت می داد، علی که با ربودن خلخالی از پای زنی گفت« به خدا قسم اگر کسی از غصه، بمیرد من او را مذمت نمی کنم» اگر امروز می بود از کوفیانی که مرزهای کوفه را در نوردیده اند شکایت نمیکرد؟!لحظه ای خود را به جای مظلومان بحرین بگذارید ، ناموس شیعیان امروز به دست رزیم جنایتکار آل سعود و ال خلیفه هتک حرمت شده و ما منتظر اعلام سازمان های دولتی هستیم، آیا صدای هَل مِن ناصر یَنصُرنی را نمی شنوید؟!به ورزشگاه ازادی خواهیم رفت تا در بازی فوتبال تیم ملی ایران و بحرین سکوت رسانه ای دنیا را بشکنیم به امید آنکه در روز حشر شرمنده بانوی دو عالم نباشیم. وعده دیدار ما سه شنبه ۱۹ مهر ماه ساعت ۱8 درب شرقی استادیوم آزادیگفتنی است بر مبنی قوانین فیفا حضور ما در استادیوم به هیچ وجه منجر به محرومیت تیم ملی ایران نمی شودhttp://mazlombahrain.blogfa.com/
۱۵ مهر ۹۰ ، ۰۳:۰۸ توسط:بیانیه امت حزب الله
بسم الله الرّحمن الرّحیمقال رسول‌الله صلّی‌ الله علیه و آله و سلّم: «من سمع مسلماً ینادی یا للمسلمین فلم‎یجبه فلیس بمسلم»ملت بزرگ ایران، اکنون چندین ماه از آغاز بیداری اسلامی و حرکت ملت های ستمدیده برای رهایی از چنگال استعمار خارجی و استکبار داخلی به راه افتاده است و مردم کشورهای مختلف از خواب چند صد ساله بیدار شده اند. مردم بحرین هم در چندین ماه اخیر به مانند سایر ملت های آزاده برای تحقق خواسته های خود دست به تظاهرات زده است ولی با واکنش و سرکوب شدید عمال آل خلیفه و آل سعود مواجه شده اند. چه جوانان و چه نوجوانانی که علی اکبروار و چه کودکان و چه نوزادانی که علی اصغرگونه توسط مزدوران وهابی به شهادت رسیدند تا امروز در سکوت مرگبار سازمان ملل و نهادهای حقوق بشر کربلایی دیگر با حمایت آمریکا به راه افتد و شیعیان و محبان واقعی اباعبدالله از دغل بازان و ریاکاران آشکار شوند.در همین راستا، از ملت قهرمان ایران دعوت می شود تا با حضور در ورزشگاه آزادی در روز بازی ایران و بحرین فریاد مظلومیت مردم بحرین را به گوش جهانیان برساند.
۱۲ مهر ۹۰ ، ۰۳:۰۸ توسط:محبوبی
با سلام. اینجانب در ان عملیات که برادر جانبازی شهید شد حضور داشتم. محمد حسین جانبازی جمعی گردان امام مهدی لشکر 19 فجر فارس بود که در تاریخ 24/2/65به شهادت رسید .خاطره برادر نظر زاده در مورد این شهد بز رگوار کاملا درست میباشد.واین شهد درگلستان دار الرحمه شیراز بخاک ارمیده است . روحش شاد باد
۱۱ مهر ۹۰ ، ۰۳:۰۸ توسط:امیررضا آل حبیب
سلاممتن زیبایی بود.من عادت به نظر دادن ندارماما خوب این مطلب با اتفاقی که با شهید محمود وند برا خودم افتاد یه مقدار نزدیک بود.شاید در اینده نوشتمش.فعلا باقی بقایتان
۰۹ مهر ۹۰ ، ۰۳:۰۸ توسط:حزب الله شیراز
به روزیم با:"حضور معنادار دبیر موتلفه در همایش جبهه پایداری فارس!"تعامل جبهه پایداری استان فارس با موتلفه و بایکوت جریان حزب اللهی!http://www.hizbollah.mihanblog.com/
۰۸ مهر ۹۰ ، ۰۳:۰۸ توسط:یاور رهبر
ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ۞۞,ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ۞۞,ּּּּּ ּ ּ ּ ּ \____________________ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ۞۞,ּ ּ ּ ּ ּ ּ \¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯ֹֹ\ּ ּ ּ ۞۞ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּּ۞۞,ּּּ ּ ּ ּ\ یا امام خامنه ای ִ \ּ ּ ּ۞۞ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּּ ּ ּּ۞۞ـּ ּ ּ ּ\__________________̲̲/_ּ̲ ּ ۞۞ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ۞۞ּ ּ ּ\¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯ּ ּ۞۞ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ۞۞ּ ּ\ּ ـ۞۞ּ ּ ּ ۞۞ּ ּ ּ ּ۞۞ ּ ּ ּ ּ ـ۞۞ּ ּ \ּ ּ ּ ۞۞ּ ۞۞ـּ ּ ּ ۞۞ּ ּ ּ ּ۞۞ ּ ּ ּ ـ۞۞ּּ ּ \ּ ּ ּ ּ۞۞ּ ۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞ּ ּ۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞ֹֹֹֹ¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯\¯¯¯¯¯¯¯¯ִ ִ ִ ִ ִ ִ ִ ִ ۞ִִ ִ ִ ִ ۞ִ۞ ִִִ ִ ִ ִ ִ ִ ִ ִبسم اللهسلامبه وبلاگ حقیر سربزنید و اگر مایل به تبادل لینک هستید در قسمت نظرات وبلاگم اعلام فرمایید که شما را با چه نامی لینک کنم؟حقیر را با نام "یاور رهبر" لینک کنید.یا علی
۰۸ مهر ۹۰ ، ۰۳:۰۸ توسط:یاور رهبر
ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ۞۞,ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ۞۞,ּּּּּ ּ ּ ּ ּ \____________________ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ۞۞,ּ ּ ּ ּ ּ ּ \¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯ֹֹ\ּ ּ ּ ۞۞ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּּ۞۞,ּּּ ּ ּ ּ\ یا امام خامنه ای ִ \ּ ּ ּ۞۞ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּּ ּ ּּ۞۞ـּ ּ ּ ּ\__________________̲̲/_ּ̲ ּ ۞۞ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ۞۞ּ ּ ּ\¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯ּ ּ۞۞ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ۞۞ּ ּ\ּ ـ۞۞ּ ּ ּ ۞۞ּ ּ ּ ּ۞۞ ּ ּ ּ ּ ـ۞۞ּ ּ \ּ ּ ּ ۞۞ּ ۞۞ـּ ּ ּ ۞۞ּ ּ ּ ּ۞۞ ּ ּ ּ ـ۞۞ּּ ּ \ּ ּ ּ ּ۞۞ּ ۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞ּ ּ۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞ֹֹֹֹ¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯\¯¯¯¯¯¯¯¯ִ ִ ִ ִ ִ ִ ִ ִ ۞ִִ ִ ִ ִ ۞ִ۞ ִִִ ִ ִ ִ ִ ִ ִ ִبسم اللهسلامبه وبلاگ حقیر سربزنید و اگر مایل به تبادل لینک هستید در قسمت نظرات وبلاگم اعلام فرمایید که شما را با چه نامی لینک کنم؟حقیر را با نام "یاور رهبر" لینک کنید.یا علی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی